![]() |
منم امروز اومدم یه حرفایی رو اعتراف کنم اونم کتبی و بدون هر گونه قلم خوردگی ...
از روزایی که تازه پشت لبم سبز شده بود و سال اول دبیرستان بودم کم کم با دخترای مختلفی
آشنا می شدم و از اونجایی که اون زمان این مسایل از نظر عرفی خیلی وقاحت داشت رابطه های
ما هم بسیار محدود بود و در حد شماره تلفن خونه گرفتن و از باجه تلفن سکه ایی زنگ زدن بود ...
یادمه هیچ کدوم از دوستام حتی گوشی تلفن همراه رو حتی از نزدیک ندیده بودن چه برسه به
رابطه های آنچنانی و بیرون رفتن با دوست دختر و دوست پسر ....
(البته خودم تابستون همون سال اول دبیرستانم این خط ثابتم و که الانم دارم با یه گوشی ۶۶۰۰ که
با ۵۸۰۰ الان برابری میکرد و خریدم) ( البته مامان بابام واسم خریدن
! )
تازه ما شاخ بودیم که دوست دختر پیدا می کردیم ...
بگذریم ...
با اولین دختری که آشنا شدم و تا الانی که توی دانشگاه با هزارتای این دخترا از هر نوع ( ! ) سر و کله
میزنم فقط به این نتیجه رسیدم که زندگی بدون عشق مثل یه خونه بدون دستشویی می مونه ...
پ.ن. ۱ : ببخشید این مثال رو زدم فقط می خواستم به اهمیت موضوع توجه کنید .
کسی که تو زندگیش عشق رو تجربه نکنه فکر نمیکنم بتونه زندگی مشترک خوبی رو توی طول عمرش
داشته باشه ...
البته بگذریم که الان خیلی از طلاق ها حاصل همین ازدواج های عشق و عاشقیه ...
منظورم از عشق یه عشق پاکه ...
عشقی که از روی شناخت بوده و بعد از همه ی سختیا و مشکلات به یه زندگی مشترک با تمام
وصفیات اعلا و مناسب تبدیل شده ...
میتونی این و تجسم کنی که این زندگی چقدر میتونه شیرین باشه ؟
زندگی ایی که از روی هوا و هوس پایه گذاری نشده زندگی ایی که واسه به دست آوردنش کلی
سختی کشیدی و با همه ی سختیا به عشقت پای بند موندی و از روی عقل و منطق و کمی دلت
روش شناخت پیدا کردی و الان به دستش آوردی ...
نمی خوام حرفای آدم بزرگارو بزنم و بگی بچه ام ۴ کلاس حقوق خونده و الان فکر میکنه بزرگ شده ...
نه !
اول حرفام بهت گفتم فقط اومدم اعتراف کنم ...
نمیدونم چرا اسم وبلاگم و عشقی دروغه انتحاب کردم و تا الان روی حرفم پای بند موندم ...
شاید فکر میکردم خودم عاشقم ...
شاید فکر میکردم تو عاشقم نبودی و رفتی ...
شاید زیر فشار عاطفی بودم ...
شاید دلم ازت گرفته بود و این عنوان رو انتخاب کردم ...
شاید ...
شاید ...
شاید ...
حالا به هر دلیلی که بود بعد از چند سال که با جور واجورای مختلفی روبرو شدم و آدمای زیادی بعد از
تو توی زندگیم اومدن و رفتن به این نتیجه رسیدم که نه عشق و عاشقی چرت نیست ...
چون خودم هنوز عاشقم ...
یکی رو دوست دارم و هر جوری که باشه به دستش میارم ...
نمی خوام مخاطب خاص واسه وبم داشته باشم چون واسه کسی نمینویسم بلکه هر چی تا الان
نوشتم تنها واسه آروم شدنم توی شرایط مختلف بوده ...
واسه وقتایی که دلم از غصه داشت میترکید ...
واسه وقتایی که حتی یه همزبون نبود باهاش راحت درد و دل کنم ...
نوشتن توی اون همه تنهایی بهترین مرحم بود ...
مخاطبی که من واسش نوشتم دلم بود اما تو ذهن تو خودت بودی ...
تو عاشق کسی هستی که حتی خودتم نمیدونی آخرش با اونم چه جوری می خوای بازی کنی
اما من عاشق کسی هتم که میدونم می خوام به دستش بیارم ...
عشق واسه من یه آرمانه پاک و مقدسه ...
زندگیم و با عشق حقیقی شروع میکنم ...
یه زندگیه تازه و جدید با کسی که از صمیم قلبم دوسش دارم ...
دختری از جنس خاک ...
دختری همزاد نور ...
دختری از دیار دور ...
دختری که لیاقت همسریش رو داشته باشم ...
غرور اونیه که واسه دوست داشتنه دیگری نه تنها عشقت و بلکه خودتم خرد میکنی ...
اما به چه قیمتی این کار و با من کردی !؟
عشقت رو به همه معرفی کردی و بهم نشون دادی ...
منتظر بمون ...
انقدر زیاد اومده که تا ساق پام توی برف فرو میره ...
صبح که راه افتادم بیام دانشگاه خیلی دلم هوات و کرده بود واسه همین ناخودآگاه گریم گرفت ...
میتونی حدس بزنی توی اون حال و هوا چه آهنگی رو گوش میدادم ؟
اشکای یخیم و پاک کن ....
درای قلبت و وا کن ...
صدای قلبم و بشنو ...
من چه کردم با دل تو ...
آره درسته ...
آهنگ اشکای یخی سیاوش قمیشی رو گوش میدادم ...
داشتم به حرفات فکر می کردم ...
من غروری نداشتم که تو اینهمه اونو به روخم کشیدی ...
غرور من چندین ماه فبل زیر پاهات له شد و تموم شد ...
من تنهام میفهمی ؟
تنهام ...
داشتم واسه خودم می بریدم و میدوختم که یه هو به خودم اومدم !
جاده خیلی یخ زده بود ماشینم دیگه جون نداشت توی اون سرما بیش ار اون جلو بره ...
دور و برم و نگاه کردم دیدم توی دل این کوه سفیدم تنهام ...
خواستم پیاده بشم و یه کم تو برفا راه برم گریه کنم و داد بزنم ...
دلم گرفته بود دلم پر بود ...
از کارات از حرفات از منطق بی منطقت ...
از همشون بدم میاد ...
من هنوزم عاشقم ...
میتونی عشفم و حس کنی ؟
پ.ن : امروز یه روز برفیه که با بقیه ی روزا فرق میکنه ...
من تو زمستونا بیشتر عشقمو درک میکنم ولی هنوز نتونستم این و درک کنم که عشق تو
کی و چه جوری تاثیراتش عوض میشه و چه واکنشی نشون میدی ...
م.ش : منتظر میمونم !
مثل همیشه ...
روزای سفید و برفیم مبارک ...
پ.ن : اگه دقت کرده باشین این پست ضمیرش اول شخص نیست پس مخاطب خاص نداره...
این پست یه جورایی مربوط به همه س ...
هر کسی که عاشق آدمی شده که با دنیای خودش فاصله داره ...
هر کسی که عاشق آدمای به ظاهر بزرگ شده ...
شخصیت هایی که متفاوتن ...
این پست فقط یه تلنگره ...
داره بارون میاد ...
انگار هر چی غم تو عالمه اومد توی دلم ...
بازم حس همیشگیم اومده سراغم ، احساس میکنم بهت احتیاج دارم .
خیلی احساس تنهایی میکنم ولی نمی خوام تنهایی رو با غیر تو پر کنم .
حس میکنم هنوزم یه وظایفی در قبالت دارم و باید به یه سری چیزا پای بند باشم .
میدونم خیلی احمقانه اس اما دست خودم نیست .
خیلی دوستت دارم هر لحظه نگرانتم و الان دلواپستم ...
حالت خوبه ؟
داری چیکار میکنی ؟
متنامو می خونی ؟
فکر میکنم که امروز بیای و بخونی و بفهمی چقدر دلم گرفته ...
منتظرت می مونم ...شکست هم زیباست ...
هر شکست مقدمه ایی برای به دست آوردن پیروزی های بزرگ تره ولی این کلمه توی همه چیز و همه جا
نمی تونه کاربرد داشته باشه...
داشتم به این فکر می کردم که یه دختر چیا داره که میتونه یه پسر رو به خودش مجذوب کنه ؟
و دقیقا" بر عکس یه پسر چی می تونه داشته باشه که دخترا رو به خودش مجذوب کنه ؟
توی همه ی فکر و خیالام به شکستای روابط دوست دخترا و دوست پسرا هم فکر کردم ...
هر کسی می تونه شکست رو تجربه کنه ولی به چه قیمتی ؟
بعضیا به قیمت آبروی چندین و چند ساله ی خودشون و خانوادشون، بعضیا به قیمت تمام زندگیشون و بعضیا
به قیمت خیلی نا چیز ...
می بینی ؟
هر چیزی یه قیمتی داره، حتی شکست ...
حتی زندگی، حتی آبرو ...
داشتم می گفتم، این چیزا که دخترا و پسرا می تونن داشته باشن و طرف مقابلشون رو مجذوب کنن چیه ؟
پول، ماشین، قیافه، میزان تحصیلات، تیپ و لباس، اصالت خانواده، زبون بازی، نحوه ی مخ زنی، شهرت و ....
همه ی اینا میتونه توی یه فرد جمع بشه ؟
همه ی اینا میتونه ملاکای خوبی واسه انتخاب خوبی واسه انتخاب طرف مقابلمون و در نتیجه به وجود اومدن
علاقه و وابستگی به اون شخص باشه ؟
یا اصلا این چیزا می تونه مقدمه ایی واسه به وجود اومدن یه سری شکست های عاطفی بین افراد باشه ؟
آره ...
همه ی اینا حقیقته ...
آخه زندگی همینه !
چیزایی که ما حتی گذرا هم نمی خوایم بهش فکر کنیم همین حقیقتاس ...
چرا ؟
چون می ترسیم !
میترسیم به اون چیزی که خودمون می خوایم نرسیم و یا میترسیم او چیزی که خودمون توی عالم خیالمون
ساختیمش توی حقیقت فقط یه ذهنیت باشه و به واقعیت تبدیل نشه ...
کسی پیشت نیست پس جوابمو بده واقعا این طوری نیست ؟
اما اینم بدون ترس مقدمه ایی برای شکسته ...
هر شکستیم غیر قابل جبران نیست چون بعضی شکستام مقدمه ایی واسه به دست آوردن پیروزیه ...
دوست دارم یه داستان خیلی کوتاه اما از ته دل رو آپ کنم پس لطفا" اینم بخون چون ارزشش رو داره ...
کنار پارک در گوشه ای خلوت نشسته بود و عصای سفید جمع شده اش را محکم در دست گرفته بود.
صدای غرش آسمان او را به خود آورد. از جا برخاست و دستش را برای گرفتن قطرات پر احساس باران دراز
کرد. ناگهان سردی چیزی را در کف دستش حس کرد. پسرک در حالی که با عجله از کنارش می گذشت...
فریاد زد: (( مامان! پول رو دادم به اون گداهه! ))
با امروز ۶ روز از روزه تولدم می گذره ...
زود گذشت اما کاش هرگز وجود نداشت که بخواد بگذره !
شب قبل از روز تولدم یه متن خوب و شاد و نوشته بودم تا برات آپ کنم اما با اتفاقایی که افتاد ...
بهم تبریک گفتی ولی کاش نمی گفتی !
نه اون رفتارای سرد و نه اون تبریک دو کلمه اییه نا باورانت ...
هیچ کدوم بهم دیگه ارتباطی نداشت ولی تونست یه خاطره ی دیگه رو اونم توی یه روز خوب برام به جا بذاره ...
تو هم به من فکر میکنی ؟
گفتی مثل قبل نمیتونیم با هم باشیم یا حتی حس قبل رو بهم داشته باشیم، اما آیا واقعا" ما می تونیم این جوری بشیم و
باشیم !؟
ساعت 2 شب بود ...
شب تولدم ...
باهات تماس گرفتم به امید اینکه ...
اما ...
مثل روزایی که گذشت اینم میگذره ...
تولدم توی تنهایی مبارک ...
چه حس خوبی بود !
داشتی می خندیدی و با چه ذوق و شوقی به سمت من میدویدی ...
داد میزدی و میگفتی مصطفی مصطفی مصطفی و کلی میخندیدی .
انقدر خندیده بودی و دویده بودی که یه لحظه وایسادی و دلت و که درد گرفته بود و نگه داشتی و خم
شدی و زیر چشمی نگاهم کردی و باز لبخند قشنگت رو تحویلم دادی !
به هر سختی ایی بود باز بلند شدی و آروم آروم شروع کردی به دویدن به سمت من , منم دیگه طاقت
نیاوردم و به سمت تو دویدم و دستام و برای در آغوش گرفتنت کاملا" باز کردم ....
چند قدم دیگه بیشتر نمونده بود که یه دفعه ...
بابا صدام میزد و می گفت بیداری مصطفی!؟
چشمامو باز کردم و نگاهش کردم !
- چه خبر بود که تو خواب همش صداش میزدی و میخندیدی !!!
چی میگفت بابا !؟
من کجا بودم ؟
تو کجا رفتی ؟
اَه ؛ بازم خواب میدیدم !
ولی کاش تا آخرش و میدیدم که چه خبر بود که تو انقدر خوشحال بودی !
بلند شدم دست و صورتمو شستم و تو آینه به خودم نگاه کردم ,تو چشای خودم نگاه کردم و گفتم از
خوشحال شدنت خوشحالم !
رفتم سر سفره به مامان گفتم امروز چه روزیه ؟
مامان با تعجب گفت یکی دیگه از روزای خدا چطور مگه ؟
گفتم نه جز این ...
گفت روز خاصی نیست چطور مگه مصطفی ؟
دیگه چه خوابی دیدی که بابات از بیدار کردنت خندش گرفته بود !
( آخه مثه دیونه ها تو خواب اسم تو رو صدا میزدم و میخندیدم و کلی ضایع بازی شده بود ... )
گفتم ماماننننننننن یه خواب خوب بود کاش بیدارم نمیکردین !
تمام مدت سحر و تا وقت اذان صبح به این که چرا تو امروز تو خواب من خوشحال بودی فکر کردم !
خوشبختانه به همه چیز فکر کردم جز افکار منفی و قدیمی ..!
گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه آخرش فهمیدم چرا اونروز تو خوابم تو رو خوشحال میدیدم ...
چون اون شب اومدم پیشت و واست خیرات کردم و بعد فاتحه خوندن و شستن سنگ خونت کلی باهات
درد و دل کردم و گریه کردم و وقتی داشتم میرفتم آرزو کردم همونطوری که من سبک شدم خدام تو رو
آروم کنه و خوشحالت بکنه ..!
با اینکه دارم گریه میکنم و این پست رو واست آپ میکنم از ته دلم خوشحالم که روزی روزگاری باهات
زندگی کردم ،خوشحالم ...
یه حادثه یا شایدم یه بی احتیاطی خدا تو رو ازمون گرفت ...
همیشه دوست دارم بیام پیشت باهات حرف بزنم و آروم بشم و ...
آرزو میکنم که منم زودتر بیام پیشت ...
دلم برات تنگ شده...
نمیدونم که تو رو نفرین کنم
یا این دلم !
نمی دونم که تو حل مشکلی یا مشکلم !
با تو عاشقانه بودم
پس چرا
حسرت یه روز عشق موند به دلم !!؟
با تو شاهنامه بودم
نه یک غزل !
با تو رودخونه بودم نه یک قنات
یه روزی من و تو بودیم
حالا
منو تنهایی و یک عمر خاطرات
تو رفتی و سهم ما
سفر شد
دل آروم ما در به در شد
ندونستم چرا
مرغ عشقم
توی عاشقی بی بال و پر شد
توی این غربت
پر گرگ وهراس
دارم عین ماهیا جون میکنم
خستم از تظاهر
ایسادگی
جای دندون هزار گرگ به تنم
نه کسی میدونه من چی می خوام
نه
خودم دونستم عیب کار کجاس
تا به هر کی میگی ...
عاشقی چیه !!؟
میگه بگذر عاشقی تو قصه هاس ...
می خوام بگم فراموشت کردم ،می خوام بگم ازت متنفرم !
اما من مثل تو نمی تونم یه دروغگو باشم .
دوست دارم داد بزنم و بگم من همونیم که یه روز واسش دم از عشق و علاقه زدی و گفتی " مصطفی
من بی تو میمیرم ،نمیتونم جز تو به کس دیگه ایی ،حتی فکر بکنم ... "
چرا وقتی همه می گفتن همه ی این حرفا از روی احساساته و خیلی زود گذره من باور نکردم ؟
این حرفا رو شاید تو میدونستی و بهم نگفتی ...
چرا گذاشتی روز به روز به دروغ حرفا و کارا و رفتاری بکنی که باور کنم توام منو می خوای ؟
اما مهم نیست !
چون همه چیز می تونه زود بگذره ،حتی فراموش کردنت و دل به کس دیگه ایی بستن ..
اما نه !
اون وقت من با تو چه فرقی می تونم داشته باشم !؟
دیگه چه جوری میتونم دم از عاشق بودن و عاشق موندنم بزنم ؟
تو رفتی و نخواستی بمونی ،تو تنوع پذیر بودی عاشق خوش گذرونی ...
از دور همیشه نگات کردم و از درون سوختم ،دوست داشتم همیشه جلوی خیلی کارات رو بگیرم ،حتی
دوست داشتم وقتی بعضی کارا رو که ازت دیدم ( ... ) که کامل داغونم کردی ،ولت کنم و برم دنبال
زندگی خودم و گوشه ایی از کارای خودت رو سرت بیارم ...
اما ..!
اما همیشه بعد از این جریانا ( که کم نبود ) ،وقتی صدای نازت رو می شنیدم ...
یه کوه قند تو دلم آب میشد و همه چیز و با یه ناراحتیه خیلی زود گذر فراموش می کردم ...
اما الان ...
کی صدی نازت رو میشنوه ؟
اصلا الان کجا هستی ؟
دلت کجاست ؟
با خداست ؟
نه ،تو خدایی نمی شناسی که دلت بخواد با اون باشه !
این حرفا همه تو دفتر خاطراتم چکنویس شده و توی قلبم پاکنویس ...
تعجب می کنی چقدر بهتر می تونم اینجا واست حرف بزنم !؟
اما اینکه تعجب نداره دختر خوب ،خودت هیچ وقت واسه من جز بحث و کل کل ،چیزه دیگه ایی رو جا
نذاشتی ...
خیلی زود گذشت روزای اول آشنایی ،شاید سال اول آشناییمون ...
تنهایی ...
این تنها کلمه ایست که می تونه کل حرف دل یه آدمه تازه به بلوغ رسیده رو بزنه .
بلوغ!
بلوغ شرعی نه بلوغ عشقی !
واقعا تا حالا عاشق شدی ؟
کسی رو تونستی توی قلبت جوری جا بدی ،که دیگه جا واسه کسای دیگه وجود نداشته باشه ؟
آره ؟
اوه نه !
نمیدونم بازم احساساتمه یا چیز دیگه ایی ...
اما دلم هنوز دلم تو رو می خواد ...
چون با داشتن تو دلم آروم بود و فکر نمی کنم این آرامش احساسات باشه ..!
خوده خدا تو قرآنه کریم گفته که زن رو واسه آرامش و تکمیل مرد خلق کرده ...
اما چه خلقی ؟
چه آفرینشی ؟
تو رو واسه چی خلق کرد ؟
چرا من و تو رو با هم آشنا کرد ؟
..."همه ی اتفاقایی که تو زندگی واست رخ میده یه حکمتی داره ،شانس فقط یه بار در خونت نمی یاد
(!) ، شاید تا آخر عمرت خیلی واست شانس بیاد و بره ،اما مصطفی تو همیشه به خدا توکل کن ،اون
چیزی رو که به صلاحت باشه یا بهت میده یا ازت میگیره ،اما اینم بدون واسه رسیدن به خوبی ها و
بهترین ها ،تو دنیا ،انقدر باید سختی بکشی که وقتی بهشون می رسی ،واقعا از ته دلت لذت ببری ... "
این حرفا رو زیاد از مامانم شنیدم ...
همیشه به حرفاش می خندیدم ...
ره صد ساله رو دوست داشتم یه شبه برم (!) .
اما بعد از آشنایی با زندگی و بالا پائینیاش احساس کردم که بعضی وقتا منم واقعا اشتباه کردم و راه و
اشتباه اومدم ...
با هر جون کندنی که بود صبح تا شب ،عزمم و جزم کردم و حالا با یاری خدا به این جا رسیدم که
میبینی ...
اگه تو نبودی ،اگه دو سال زودتر باهات آشنا میشدم ...
اگه اگه اگه ...
چی میشدم ؟
زندگی همش حسرته ،حسرت گذشته ....
گذشته هایی که با خوب و بد بودنشون ،واسمون خاطره شد ...
خاطره هایی که هیچ وقت تنهامون نمیذارن ...
واسه یه آدم تنها ،خاطره ها میتونن یه مرحم خوب ،واسه زخمای دلش باشه ...
اما گاهی وقتا بغض می تونه همه ی خاطره ها رو بترکونه ...
دلم واست تنگ شده ...
اما مثل همیشه مهم نیست .!
اینم یه حکمتیه که امیدوارم آخرش دلمو نسوزونه ...
اعلامیه ترحیم یه زنده ...
دارم گریه میکنم و این پست آپ میکنم .
یه جونه تازه، یه زندگیه دیگه رو از خدا هدیه گرفتم .
نیم ساعت نیست که از این جریان داره میگذره نتونستم خودمو آروم کنم .
مجبور شدم بنویسم، داشتم دیونه میشدم ...
ماشینم آتیش گرفت !
امیدوارم حسابی بخندی، ولی خواهش میکنم تا آخرش و بخونه شاید گریت گرفت ...
1 باک بنزین سوپر زده بودم، باک ماشینم پرپر بود ...
راه افتادم بیام سمت خونه سر کوچه پائینی احساس کردم یه بوی سوختنه خیلی تند یه دفعه اومد تو
اتاق اول فکر کردم از بیرونه بعد دیدم بو بیشتر شد باز فکر کردم شاید دستی رو نخوابوندم بوی لنتاس، یه
دفعه تو آینه دیدم از پشت ماشینم بدجوری دود زده بالا، زود کنار وایسادم صندوق عقب و باز کردم و ...
همه چیز به خاطر اتصالی یه سیم خیلی کوچیک که فقط کارش روشن خاموش کردن چراغ صندق عقب
بود، باعث این اتفاق شد ...
سیم از کنار لوله ی اصلی باک بنزین شروع به سوختن کرده بود ...
چند لحظه حتی چند ثانیه اگه دیرتر فهمیده بودم معلوم نیست الان باید کجا میومدی بهم حرفای این چند
سال که تو دلت مونده بود رو میزدی ...
خدا دوسم داره ،تو شک داری ؟
گریه ام واسه ماشینم نیست واسه دلمه که بدجوری سوخت ...
از مردن نمیترسم از بی تو رفتن، بی خبر بی نشونی ...
میبینی یه سیم کوچولو چه آتیشی میتونه به پا کنه ؟
ببین تو چه آتیشی به دل و جون من زدی و ...
اینا یه حقیقته ولی تا کی ؟
سرنوشت من چیه ؟
سرنوشت تو چیه ؟
من نگرانه آینده ی توام نمی خوام باورم کنی فقط بخون چی می خوام بهت بگم .
خیلی وقت بود دیگه نمی خواستم بیام نت و آپ کنم، از تاریخ پست قبلی می تونی اینو بفهمی، اما
قضیه ی امشب یه جرقه ی کوچیک تو دلم زد و بد جوری آتیشم زد ...
وقتی یه سیم کوچیک همچین آتیشی به پا می کنه پس زیاد جای تعجب نداره که یه جرقه ی کوچیک یه
دل و این جوری بسوزنه ...
این حرفا بهونه ای بود واسه گریه کردنم، خالی شدن بغض لعنتیم که دیگه داشت خفه ام میکرد ...
دلم واسه خنده هات تنگ شده، دلم یه هم صحبت می خواد که فقط درکم کنه بفهمه چی میگم، چی
میخوام ....
احساس تنهایی هر روز با منه ...
میدونی تنهایی چیه ؟
تنهایی چیزیه که تو نمیتونی درکش بکنی ...
چیزیه که تا توی شرایطش نباشی، هیچ وقت نمی فهمی مصطفی چی داره میگه ...
دلم نوازش می خواد، دلم یه عالمه مهربونی با صفا و صداقت می خواد ...
تا کی دروغ ؟
خسته شدم از این زندگی ؟
تا کی به خودم دروغ بگم ؟
من همیشه دوست داشتم و همیشم دوست خواهم داشت ...
میدونم حرفام از نظر تو خیلی ساده و بچگانه و دروغه ،ولی واسم مهم نیست تو چی میگی و چی فکر
میکنی ...
مهم عشق و علاقمه که حتی با بازیچه شدنش جات و به کسی نداد ...
اون بچه ایی که تو ذهنته و خیلی وقته ندیدیش الان 21 سالش شده ...
تو چند سالت شده ؟
بزرگ شدی ؟
چی !؟
زود گذشته و باورت نمیشه ؟
اما باور کن .
یه چشم دیگه بهم بزنی اون دنیا تو جهنم پیش همیم ...
من به جرم عاشق شدن و تو به جرم ...
راستی تو به جرم چی ؟
آخ آره باز اشتباه کردم جای شما زیر درختای میوه ی بهشته ....
معذرت می خوام تیکه نمیندازم مغزم خسته اس ...
هر کاری که کردم نیام بنویس ولی نشد، واقعا دلم گرفته نمیدونم چه جوری ارضاء میشم .
اگه تو بودی ...
کاش بودی ...
تا صبح باهات حرف میزدم و از هر چیزی که به ذهنم میرسید واست حرف میزدم تا اینکه غم و غصه هام
یادم بره .
بهت میگفتم که تو چی هستی و خدا چی خلق کرده که میتونه دل یه بنده ی دیگش و با این خلقش به
حدی ببره که قرص اکس هم توانایی ورود به این حریم و نداره ...
عشق مقدسه حرمتش و همیشه نگه دار حتی اگه از معشوقه ات نفرت داری ...
جات خیلی پیشم خالی ...
آهنگ هتل کالفرنیا رو گوش میدم ...
دلم واست تنگ شده ،امیدوارم زود تر ببینمت .
همیشه دوست دارم .
این شعر از محسن نامجو رو بهت تقدیم میکنم ...
ای ساربان، ای کاروان لیلای من کجا می بری
با بردن لیلایه من جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا میروی
لیلای من چرا می بری
در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا
تا این جهان بر پا بوود این عشق ما بماند به جا
تمامیه دینم به دنیای فانی
شراره ی عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری خوشا قطره اشکی
به سوز عشقی خوشا زندگانی
همیشه خدایا محبته دل ها
به دل ها بماند به سانه دل ما
که لیلی و مجنون حساب می شود
حکایت ما جاودانه شود
تو اکنون ز عشقم گریزانی
غمم را ز چشمم نمی خوانی
از این غم چه حالم نمیدانی
پس از تو نمونم برای خدا
کند گله دلم رو به دین و تو برو
چو طوفان سختی ز شاخه ی غم
گل هستیم را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی
که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش
ز خشم طبیعت شکسته
ای ساربان، ای کاروان لیلای من کجا می بری
با بردن لیلایه من جان و دل مرا می بری